to(-)i
درباره ...
|
لوگوي خود را در اينجا قرار دهيد.
|
لینک های روزانه
جستجو گر
آمار وبلاگ
آمار بازدید : نفر
افراد آنلاين :
نفر
طراح قالب
یه حضور دیگه... اما با رنگه دیگه... ( )

سلام سلام سلام.........
وای نمی دونید چه قدر خوشحالم اصلا نمی تونم خودم و کنترل کنم همش مثل دیونه ها یه سره می خندم..........مامانم مونده چی بگه.خلاصه اینکه دلیل این همه خوشحالیم اومدن یه عزیزه...اگه گفتی کی؟میدونم تا لالن فهمیدی اخه مگه واسه من غیر از اون کی دیگه عزیزه.
بعد این همه دوری و گریه و غصه که خودمم دیگه از خودم بدم می یومد بلاخره ارزوم بر اورده شد.اره شایان داره می یاد ایران واسه تولد من.....
خوشحالیم و مسخره نکن اگه تو هم جایه من بودی همین جوری مثل دیونه ها خوشحالی می کردی......واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی دوست دارم داد بزنم من دیگه تنها نیستم...
راستی یه معذرت خواهی هم به همه بدهکارم اینکه سر نزدم و ........از این جور رسم و رسومات وبلاگ نویسی اما می خوام جبران کنم اگه وقت بشه..............اما بی خیال نظر بشید مهم اینکه که با تمام وجودت on بشی و حرفایه دلت رو بزنی.......از همتون ممنون که اومدید و تنهام نذاشتید منم یه مسافرت کوچولو رفته بودم که بد نبود.
.-.-.-.--.-.-.-.-.-.--.-.-..-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.--.-.-.-.-.-.--.-.
برای یک روز
که می دانم تو بر خواهی گشت
می نویسم در دفتری پر حوصله
چون تو می آیی و باید بدانی
که نبودنت با من
نه با تو
نه قشنگ نیست
با ما
بهتر است
چه ها کرد
منتظرت هستم
ای زیبای در بندم
ای نازنینم
ای ا...م
ای فرشته ی کوچک تنهایی من
ای الهام شده بر قلبم
به راستی تو را
دوستت دارم و می دارم
و به دوست داشتن تو
زندگی خواهم کرد
بیا تا آن روز
همین فردا باشد و ما
خوشبخت ترین مردم دنیا باشیم
هنوز در به در کوچه های خاطره ام
هنوز اسم تو جا مانده کنج حنجره ام
هنوز مثل نخستین نگاه عاشق تو
در انحصار غم عشق در محاصره ام
به عشق اینکه ببینم دوباره میآیی
هنوز روی سکوی کنار پنجره ام
شب از بکارت روحم عبور کرد ولی
قسم به ماه نگاهت هنوز باکره ام
تو را به آینه سوگند میدهم ....؟
مرا به پنجره فولاد شب نزن گره ام
به چشم من غم عشق تو مثل دایره ایست
که من چو عقرب عاشق درون دایره ام
چقدر غم زده در سینه میتپد قلبم
همیشه بی تو من اینقدر غرق دلهره ام
تو مثل طعم غزل های من خوش آهنگی
و من شبیه تو یک واژه در محاوره ام
و لمس برف تنت حسرتی است در روحم
به خشکسالی محض کویر پیکره ام
*******************************************
نوشته شده توسط
عاطفه در
ساعت
( )
از وقتی که مردم
دلتنگی هایم چندین برابر شده است.
یادت هست؟
حتی آن روزها که تمام ثانیه هایش را
با تو بودن خرج می کردم
آرام و بی صدا می گفتمت:
دلتنگم.
و این دلتنگی لعنتی هیچگاه رهایم نکرد
تا لحظه ی مرگ.
دوستت دارم شیرین ترین کلمه ای ست که
در این مکان عجیب و غریب برایت می نویسم.
وقتی تازه زیر خاکی شدم
قدیمی تر ها تشر می زدند
که چرا هنوز هم به آن بالا فکر می کنی؟
در این جا
اندیشیدن به آن بالاها چندان خوشایند نیست.
هنوز موریانه ها به چشمانم نرسیده اند.
می دانی؟
من نگران قلبم هستم
اگر آن را هم بخورند
دیگر با کجای وجودم باید دوستت داشته باشم؟
اینقدر از من نترس
شب سوم بعد از مرگم
آمدم به خوابت که همین را بگویم،
اما از ترس جیغ زدی و از خواب پریدی.
نفهمیدم چرا تا این حد وحشت کردی !
اما ببین...
به خدا من همان عاشق سابقم
فقط...
فقط کمی مرده ام !
همین......
۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰..۰.۰.۰.۰.۰۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰..۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰
.۰.۰۰.۰.۰.۰.۰۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰۰.۰..۰۰.۰.۰.۰.۰.۰..۰.۰.۰..۰.۰.۰.۰.۰..۰.۰..۰.۰.۰.۰.۰..۰.۰.۰..۰.۰.۰.۰.

بدون تو
دلم براي دوست داشتنت تنگ خواهد شد
دلم براي
آرامش
آغوشت تنگ خواهد شد.
دلم براي تنهايي
و
منتظر زنگ تلفن تو ماندن
تنگ خواهد شد
دلم براي
شادي آمدنت
ودرد رفتنت تنگ خواهد شد
و
پس از مدتي
دلم براي دلتنگي
براي دوست داشتن تو
تنگ خواهدشد.
.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰۰..۰۰.۰..۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰..۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰..۰
.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰..۰.۰.۰.۰.۰..۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰..۰.۰.۰.۰.۰..۰.۰.۰.۰.
يك شب
يك روز
يك شب
يك روز
يك شب يك روز...
تا چند بايد بشمرم تا تمام شود اين شب ها و روزها....
خيلي مانده خدا؟
.۰.۰.۰۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.
.۰.۰.۰۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.
نمي دانم
نمي دانم..... چه بود
نمي دانم..... فرشته بود
نمي دانم.....عشق بود
نمي دانم..... چه بود
مي خواهم در اوج فرياد بزنم و بگوييم .
اين حق من نبود......
اين آشفتگي آخه مال من نبود.
آرزويم چیز دگر بود......
اما افسوس طالعم.نحس بود
و او شد يك خاطره......
گناه من چه بود که این گونه غمهایم را باید در چشمان حبس می کردم
وفریادم فقط سکوت غمم

.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰..۰۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰..۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰.۰۰.۰.۰.۰.۰.۰.
................................۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰...........۰۰۰۰۰۰۰۰.................
کاش کمی هم نان و خرما
سهمی از زندگی ما در این روزگار باشد
تنها خرما نیز کافی است
اگر طعم شیرین بدهد
ولی حیف
سهم من فقط یک یادت بخیر ساده است
که بعد از من شاید .......................
.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
آنقدر آرزو به گور بردم
که دیگر محلی برای
دفن جسدم باقی نمانده.......
می فهمی؟؟؟؟؟؟؟

ببخشید که دیر اومدم.شما هم از دست حرفایه بی خود من راحت بودید اما واقعا دلم واسه نوشتن تنگ شده بود .......همه حرفام تویه دلم مونده بود.بیچاره این صفحه ی بی زبون که باید من و تحمل کنه........
نوشته شده توسط
عاطفه در
ساعت
تولد....... بی حضور عشق....... ( )
سلام به همه اونايي که مي يان از اينجا ديدن مي کنن.اگه گفتي امروز چندمه؟فکر نکن من بهت مي گم
امروز ۲۸تير ماه هزار و سيصد و هشتاد و شش يک سال نحص و شوم واسه منه...........۵
مرداد.........هميشه واسه رسيدنش لحظه شماري مي کردم.که برم و تموم فروشگاها رو بگردم و واسه
شايان هديه بگيرم...........حتما تا الان فهميدي۵ مرداد چه روزيه....اره تولد
شايان.......شايان......شايان......اما ديگه حتي دوست ندارم اون روز بياد مي ترسم...مي ترسم ...
واي که چقدر اين لحظه ها واسم سخت مي گذره...الان که دارم مي نويسم دستام مي لرزه اخه دارم از
اون مي گم از همون کسي که زندگي مو زيرو رو کرد ......اما حالا.........شايان
کجايي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟................. به خدا اگه ببينيم نمي شناسيم...ديگه اون دختر شاد و نمي
بيني.........دستام شل شده..بغض مثله يه سيب کال تويه گلوم و گرفته...اما نبايد گريه کنم اخه جون
تورو قسم خوردم گريه نکنم اما دلم پره از همه ...به خاطر همين مي يام غصه هامو رويه اين صفحه
خالي مي کنم.......مي دوني حتي اونايي هم که مي يان نوشته هامو مي خونن تو دلشون مي گن
اين دختر کم داره.........همش ناراحته...هميشه تلخ مي نويسه.......اما هيچ کس از دل بي کسم خبر نداره.........دارم مي خندم به روزي که بهت گفتم چقدر خوشبختم.........اما نبايد بخندم....
شايان دارم مي ميرم از غصه .........حتي خجالت مي کشم به سامان زنگ بزنم.......به اوني که
هميشه مي گفت من تا عشق شماهارو نديدم نمي دونستم عشق چقدر زيباست.........سامان برادر
شايانه منه.......هي دلم مي گه بهش زنگ بزنم و خبر شايان و بگيرم اما مي ترسم...........يه بار زنگ
زدم گفت خيالم راحت باشه اما چه جوري .....اه از هر چي ادم نصيحت کنه بدم مي ياد.........از نصيحت
بدم مي ياد..از خودم بدم مي ياد........يعني تموم شد؟ يعني چي؟..باورت نمي شه شبا الکي
ساعت ۱۱ مي خوابم اما تا ساعت ۲ نصف شب به تو فکر مي کنم....۱۰۰۰ تا فکر مي کنم.....با خودم
مي گم نکنه شايان من و از ياد برده اما بعدش مي گم چقدر ديونه اي تو که تا الان اونو نشناختي؟.مي
دوني دارم به چي فکر مي کنم؟به روزايي که ............ولش کن مهم نيست مهم اينه که دل
تنگم........من ارومم فقط کمي مردم همين........ديروز صبح که بيدار شدم رفتم فرهنگ سرا پيش سهيل
دوست شايان. وقتي من و ديد گفت حق تو اين نبود.ازش پرسيدم از شايان خبر نداره...يه لحظه
نتونست حرف بزنه...فهميدم بغض کرده...بعدش بلند شدم و همين طور که کيفم رويه زمين کشيده مي
شد و سرم پايين بود ازش دور شدم...امروزم رفتم خونه زينب دوستم و تا دلم خواست براش گريه
کردم....زينب هميشه غمخوار من بوده....نصيحت نمي کنه همدردمه..........واي که چقدر چشام خسته
شده ...خونه ساکته ساکته.......همه مشغوله کاره خودشونن منم که تويه اتاقم مثل
هميشه ..........تنهایه تنها...یه حسی خیلی داره ازارم می ده اینکه ندونی عشقت ایا هنوزم به یادت
هست یا نه؟...........اولش که داشتم این وبلاگ رو می ساختمقصد داشتم از رپرها بنویسم اما به خدا
دلم راضی نیست یعنی با خودم فکر می کنم دیگه حوصله این کارا رو ندارم حتی دیگه اهنگ رپ هم
گوش نمی دم...می بینی چقدر عوض شدم همه ی وجودم شده فقط دلتنگی و حس تلخ دوری و بی
خبری و ترس............
شایانه من همیشه بهت می گفتم دوست دارم کلبه ی عشقمون ابی باشه تا همیشه اروم و راحت
توش زندگی کنیم..........اما اون کلبه واسم سیاهه سیاه شده......می دونی؟
.-.-.-.-.--.-.-.-.--.-.-.-.-.--.-.-.-.-.-.-.-.-.--.-.-.-.-.--.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.--.-.-.
اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست؟
اینکه دیگر در اتاق عروسکهایم
پشت دریچهء تنهاییم
زیر بالشهای خیس از گریه ام
هوای تازه ندارم
کافی نیست ؟
منتظری چه اتفاقی بیفتد ؟
اینکه از چشمهای شب زده ام بجای باران برف ببارد ؟
اینکه ستاره ها در آسمان برای نیاز نیمه شبم
راه باز کنند ؟
اینکه تمام پروانه ها و پرستوهای سرگردان
بعد دعاهایم آمین بگویند ؟
نه عزیز دلم
هیچ اتفاق مهمی نمی افتد
جز پژمردن چشمهای سرخ و سیاه من
جز به خاک افتادن ساقه های احساس ِ بچه گانه ام
جز ترک خوردن شیشهء اعتماد عجیبم
جز به خواب رفتن هوس یک قدم زدن
زیر آفتاب بعد از ظهر
پشت بلندترین ردیف شمشادهای خیابان

.-.-.-.-.--.-.-.-.--.-.-.-.-.--.-.-.-.-.-.-.-.-.--.-.-.-.-.--.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
دارم فکر می کنم ای کاش از همون اول عاشق نمی شدم...وای ی ی ی ی یک لحظه یاد اون صورت
معصوم و زیبات از ذهنم نمی ره.........من عاطفه یه دختر منتظر و بی کس حالا اینجا پشت این میز
کامپیوتر نشستم و دارم اشک می ریزم و دلمو خالی می کنم ....عادت دارم هیچ کس اشکامو نبینه
مخصوصا مادرم اخه نمی خوام بدونه تویه دل من چی میگذره نمی خوام به مشکلاتش اضافه
کنم ....دختر شاد و پر جنب و جوشش چی شده....اما یعنی تا الان نفهمیده اخه اون مادره....کاشکی
بابام بود.........نه فکر نکن مرده...نمرده اما ترکمون کرده و جاش و به یه نفهم دیگه داده....دارم می خندم
اخه هیچ وقت مهر پدری رو ازش ندیدم یعنی کلا مهر پدری رو ندیدم....وای شایان من کجایی تا همیشه
وقتی از نداشتن پدر گریه می کردم دلداریم بدی ........خیلی خستم از زندگی از دلتنگی از بدبختیم از
نداشتن خوشی...از تنهایی......همیشه دوست داشتم به دوستام با افتخار بگم این بابامه همیشه
دوستم داره .....بابایه من کجایی ؟؟؟؟؟؟؟؟من نمی تونم جایه تو یکی دیگه رو تحمل کنم دارم ذره ذره اب
می شم.........از خودم خستم از اونی جایه تورو گرفته حالم بهم می خوره.....حتی اگه یه روز به اخر
زندگیم مونده باشه اون رو خفه میکنم...........به خدا راست می گم ..........می دونی الان به چی فکر
میکنم به ...... نمی دونم اسمش و بگم یا نه.........به نظرت مردن چه طوره اونم طوری که خودن باعثش
بشی..............................

.-.-.-.-.--.-.-.-.--.-.-.-.-.--.-.-.-.-.-.-.-.-.--.-.-.-.-.--.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
.-.-.-.-.--.-.-.-.--.-.-.-.-.--.-.-.-.-.-.-.-.-.--.-.-.-.-.--.-.-.-.-.-
نوشته شده توسط
عاطفه در
ساعت
من که مردم اما از تو خبری پيدا نمیشه....... ( )
داشتم فکر می کردم به ماندن و رفتنت،
!نفهمیدم چه شد ... دیدم رفته ای
... بعد یک دفعه دلم خواست همه ی باورهای تلخم را بریزم دور؛
"عشق در نرسیدن است. با وصل، عشق می میرد."
نفرین به باورهایم!
بعد یک دفعه دلم خواست همه ی فاصله ها را پاک کنم؛
"همیشه فاصله ای هست"
نفرین به فاصله!
.
.
.
بعد نگاه کردم دیدم، چه تنها شده ام. دیدم چه قدر دلم هوایت را کرده است.................
.-.-.-.-.-.-.-.--.-.--.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.--.-.-.-.-.-.-.--.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.--.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
.-.-.-.-.-.-.-.--.-.--.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.--.-.-.-.-.-.-.--.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.--.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
وسکوت........
زیباترین آواز در سمفونی تنهایی
در اوج فرو رفتن در خویش
در اعماق قله ی رهایی
به هنگامی که نمیبینی آشنایی که ببیند تورا که برهاند تورا از قفس بغض
که بپرسد:
به کدامین جرم به دیار تنهایان تبعید گشته ای؟
کاش گوشی .سکوتم را میشنید!!!!

چه ظالمانه تنها شدم
چه ظالمانه آمدند شکستند و رفتند
چه ظالمانه تنها شدم
که این حق من نبود......
غربت بزرگترين درده ولي طرد شدن از اونم بد تره!
وقتي آدم بي گناه و فقط به خاطر.... دلتنگم وفرصتي نيست براي دلتنگي

يه قبر... يه شمع... يه شاخه گل... يه دل تنگ...
حالا ديگه جات مشخصِ ... حالا ديگه لازم نيست دنبالت بگردم... از اين به بعد ميام اين جا... هر وقت دلم گرفت... هر وقت دلم هواتُ كرد... هر وقت خواستم بيام پيشت ميام اينجا... ديگه لازم نيست تو خيابونا دنبالت بگردم... تو كوچه ها... تو خاطرات...تویه همون جایه همیشگی.... ديگه منتظر برگشتنت نمي مونم... ديگه منتظر تلفنت نيستم... آخه ديگه مطمئنم كه تو مردي و جات هم گوشه يه قبرستون بي نام و نشونه...اما اینا همش واسه دل خوشی خودمه........می دونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟لااقل اینجوری می تونم حرفایه دلمو واست بگم.......بگم عاشقتم....بگم تا اخرش باهاتم........بگم کجایی؟!!!!!!!!!!!
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-..-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
گفتي از ياد تو مي رم نه عزيزم مگه مي شه به جا چشمام قلبم اما پيش توست تا هميشه
فاصله بين من و تو تا کجا دنباله داره قسمت اين بود که جدا بمونيم از هم تا هميشه
روز موعود مطمئن باش که زيادم دور نيست من کنارتو و تو مال مني تا هميشه
نمي دونم که کجا و با که هستي نمي خوامم که بدونم........
با تو من خونه اي ساختم تويه قلبم تا هميشه مگه تونخواستي مال من و تو بمونه پا برجا
من که مردم ولي از تو خبري پيدا نمي شه........... يه روزي يه وقت يه جايي چشم من بيفته تو چشمايه تو
اما اين همون خياله که با من هست تا هميشه نمي خوام که نا اميدي بشينه تو قلب خستت
چي ديدي خدا رو شايد بشي مال من هميشه.............
روز موعود مطمئن باش که زيادم دور نيست من کنارتو و تو مال مني تا هميشه
من کنار تو و تو مال مني ي ي ي ي ي ي ي ي تا هميشه..............
نوشته شده توسط
عاطفه در
ساعت
خیلی تنها شدم اما نمی دوني....... ( )
آسمان اینجا آبیست... من بین غریبه ها نیستم.... همه آشنایند اما....!!!!!
هیچ آشنایی نیست...می دانی؟!!
دلم بین این همه آشنایان غریبه..... پوسیده است...
احساس حباب را حالا می فهمم... وقتی روی آب نگران ترکیدنست...!
.-.-.-.-.-.-.-.-.-.--.-..-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-..-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.
..-.--.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.--.-.--.-.-.-.-.-.-.-
یک لحظه دلم برای بی قراری هایت تنگ شد...
چهره پاک و معصومت را در کوچه باغ ذهنم به تصویر کشیدم.
دوباره آرام شدم.دوباره جان گرفتم و...
دوباره عاشق شدم
ولی باز دلتنگم...
.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.--.-.-.-.-.-.--..-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-..-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.--.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.--.-.-.-..-.-.-.-.-.-.-

چی بگم ...؟
از دل تنگم؟
که از الان برات گرفته...
تو بگو چرا همیشه
سهم من از همه دنیا
همین دلتنگیه؟
میخوام بنویسم
بدون اینکه کسی بفهمه
ببین دلم رو...!
بیا نگاش کن..!
دیدی؟
حرفی داری بزنی؟
بازم دلم برات تنگ شده...
اهای...!!!
.-.-.-.-.-.-.-.-.-.--.-..-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-..-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.
..-.--.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.--.-.--.-.-.-.-.-.-.-
شبهای ارام برفی داره تموم میشه؟
کاش خیلی چیزا اونجوری که ما میخواستیم میشد!
مگه نه؟
ولی خوب چی بگم دیگه...
چشمام از هم باز نمیشن ولی دلم نذاشت که بخوابم
باید مینوشتم برات
کاش بخونی حرفام رو ...
من...
من... سکوت.................
ساز دهني ام را بي حضور تو به دهانم ميگذارم
و سرخوش از عشقت نواي خاموش قلبم را مينوازم
تا شايد نسيم صدايم را به تو برساند
و باز تو را به ياد قلب سوخته ام بينداز
دگرچه خيلي دير است.................
اما هنوز هم چشم به راه جاده اي هستم كه از آن به آسمانها پيوستي
و هيچ كبوتري خبر از برگشتنت نياورد
و باز هم در كنار جاده بي حضور تو مي نوازم
می نوازم.............................

نوشته شده توسط
عاطفه در
ساعت
و همچنان دوره می کنیم شب را روز را هنوز را.......... ( )
و اکنون در استانه ظلمت زمان به ریشخند ایستاده است تا منش از برابر بگذرم و در سیاهی فرو روم.اما نباید گذاشت.........
میدونی این جملات من و یاد کی می ندازه کسی که بهم یاد داد اگه کسی برات مرد لااقل اینقدر معرفت داشته باش که سر
قبرش گل بذاری.یه مرد بزرگ که هیچ وقت از ذهنم نمی ره.امروز سالگردشه خیلی دلم می خواست برم سر قبرش و براش
دردودل کنم.شاید الان بگید دارم از کی حرف می زنم..........من تا حالا هیچ وقت دوستایه بابام و ندیده بودم.خیلی
تعریفشون و می شنیدم اما از نزدیک نه....یه روز بابام منو به یکی از دوستاش نشون دادو به من گفت.عاطفه این اقا مربی
بهترین باشگاه جودو تویه تهرانه.اخه مدتی بود که می خواستم برم یاد بگیرم.نمی دونستم چه جوری باید باهاش ارتباط برقرار
کنم ولی هر چی بود از همون نگاه اول از برخوردش...........حرف زدنش........دخترم گفتنش خوشم اومد...همیشه جمعه
ها می دیدمش.اخه جمعه ها کلاس خصوصی می ذاشت واسه اونایی که می شناخت.اما من ۲ .۳ بار بیشتر نتونستم تویه
کلاساش باشم.هر وقت من و می دید چون می دونست عاشق شعرایه شاملو هستم واسم از بهترین بیتهایه شاملو رو
گلچین می کرد و تویه موقعیت هایه مناسب می گفت.همیشه بهم می گفت عسل اخه اسم دخترش بود اما اون دیگه ازدواج
کرده بود.دیدنش واسه من مثل کلاس درس بود.با اینکه سنش بالا بود اما خیلی شیک و تمیز می گشت.یه روز با بابام رفته
بودم خونشون خیلی دوست داشتم ببینم یه مرد با شخصیت اون بدون همسر چه جور خونه و زندگی داره.....وقتی وارد
خونش شدیم .اولین چیزی که به چشمم خورد یه قاب عکس خیلی بزرگ از همسرش بود.رفت واسمون نوشیدنی بیاره.....
گفت عسل نظرت درباره خونم چیه؟گفتم خیلی با سلیقه چیده شده.خونش خیلی بزرگ بود ......اون روز خیلی چیزا ازش یاد
گرفتم ..چیزایی که از هیچ کس یاد نگرفته بودم.....
بعد از چند روز که گذشت شنیدم قند خونش بالا رفته و سکته کرده و..........
اره همیشه ادمایه خوب زود میمیرن.ادمایی که من و تو به وجودشون نیاز داریم........شاید اگه اونا بودن خیلی از ما ها الان
اینجوری تویه مرداب هوسهامون دست و پا نمی زدیم..........
اما چرا سرنوشت اینجوریه اخه مگه چی میشه ادمایه خوب بمونن........چی میشه روزگار وفق مرادمون باشه.چرا همیشه
باید از درد دوریه عزیزهامون رو بکشیم ......واقعا کجایه این عدله.......تا حالا کجایه این دنیا رو دیدی که عدل باشه.......
نمی دونم فیلم دعا خلیلی رو دیدی یا نه......اما باید به شرف این ادمایه پست تف انداخت که از زندگی هیچی جز غیرت پوچ
و بدون دلیل یادنگرفتن........تو خودت قضاوت کن ایا یه دختر ۱۷ ساله حق عاشق شدن نداره.....نمی تونه یه کسی رو
دوست داشته باشه............به چه گناهی.........باور می کنی الان که دارم می نویسم اشک تو چشام جمع شده....
ای کاش این دختر از اول تویه قبیله ی نجس و پست اینا به دنیا نمی یومد.اره اینه دنیا همینه که میبینی دنیا خیلی
سیاهه .......وقتی دیدم چه وحشیانه این دخترو با سنگ می زنن و با اون پاهاشو ن که ای کاش همون لحظه می شکست
بهش لگد می زدن حالم به هم خورد ...............همیشه اون صحنه جلویه چشممه که با اون سنگه بزرگ محکم زد تویه سر
معصوم این دختر............اره دعا همون لحظه از بینه ما رفت ..............یه دختر عراقی که تویه بهترین سالهایه زندگی
مرد............خون پاکش واسه ی یه عاشقی ریخته شد...که بگن چی؟........بگن ما مرد هستیم؟......اره ما قدرت
داریم...........هیچ دختری حق زندگی نداره..........ما خون می ریزم به دلایل احمقانه ی خودمون.........اما اونا زنده
هستن و بازم خون هایه پاک دیگرو می ریزن ...اره اینه دنیا ....باید بشینی و نگاه کنی کی می یاد بهت زور بگه..........چرا
سرنوشت اون دختر این بود؟............چرا؟...خداااااااااا حرفامو می شنوی من تو کارت بد جوری حیرونم.......موندم که چرا
صلاح اینه؟ ...........روح اون دختر پاک و معصوم شاد..............
و ما همچنان دوره می کنیم شب را روز را هنوز را...........

نوشته شده توسط
عاطفه در
ساعت
کاش امتداد لحظه ها تکرار دوباره با تو بودن بود.....